منطقه امن

 

به بهانه بهارانه

من هرچه که دلتنگ باشم و حالم خراب باشد ، نمی توانم نگاه ثابت ماهی های  قرمز کوچولو رو نادیده بگیرم .

من هرچه که دلتنگ باشم و حالم خراب باشد ، نمی توانم نگاه های عاشقانه دختر کوچولوها رو به دامن های نو و نگاه های مغرورانه پسر کوچولوها به کفش های نو رو نادیده بگیرم .

من هرچه که دلتنگ باشم و حالم خراب باشد ، نمی توانم جوانه زدن بنفشه و آزالیا و لاله و نسترن و سوسن و سنبل را نادیده بگیرم .

من هرچه که دلتنگ باشم و حالم خراب باشد ، نمی توانم ساعت 3 و 37 دقیقه و 26 ثانیه   بامداد 2 روز دیگه رو نادیده بگیرم .

پس به خاطر تمام ماهی قرمزهای ایران ،تموم دختر خانوما  و آقا پسرهای کوچولوی ایران ،تموم گل های خوش آب و رنگ این مرز و بوم , بهارانه ای به همه دوستان خوب وبلاگیم تقدیم میکنم :

"بهار ، تازگی ، زندگی ،خنده ، عشق ،همدلی ویکدلی  تقدیم به شما ."

 

تقدیم به :

 خانم مریم (من او )   ،  که  اولین دوست وبلاگی من  محسوب می شود ، بارها و بارها نگران من شد , بارها و بارها برایم دعاکرد ،غیبت های وبلاگی من ناراحتش میکرد ،ایمیل میزد ،دلداری میداد . به من نزدیک بود . درد مرا از ورای کلماتم حس میکرد .با من بود .دوستش دارم فقط عیبش اینه که دیر به دیر آپ میکنه .دل آدم هزار راه میره .

 

 خانم سارا شریف (شکلات تلخ ) ، اسم قشنگ وبلاگش مرا مجذوب کرد .نوشته هایش هم مثل شکلات بود :هم طعم  شکلاتی داشت ، هم طعم  تلخی . قدیمی است .حق آب و گل دارد . در روزهای دلواپسی و نگرانی با من دوست شد . می خواست کمک کند .یه بار خواب منو دید . و من یه بار دوستی را به این نام صدا کردم . دوستش دارم .

 

 خانم آناهیتا (در جستجوی دریایی بزرگتر )، بزرگ است و از اهالی امروز . خوب و روان و تند مینویسه (بجز این اواخر که فکر کنم اعتصاب کرده بود !). توی روز گار دلواپسی های من کامنت های نازنینش برام میومد .ندیدمش ،ولی فکر میکنم دریاست ، همونجور آرام و تنها و بزرگ .خداکنه دریای بزرگترش رو پیدا کنه .

 

 خانم حمیرا  ،  فقط کامنت میذاره ! عیبش اینه که آدرس ایمیل و وبلاگ نداره .پس چه جوری باید تبریک عید بگیم ؟

کامنت هاشو pingilish  مینویسه .توی روزگار های دلواپسی ،سر و کله اش پیدا شد .خیلی دوست و صمیمی و مهربون  هست . 

 

 آقایون عشق محال  و  نارسیس   ، دوستان خوبی بودن .دوره دوستیمون کوتاه بود .نمیدونم چی شدن .دیگه وبلاگشون فعال نیست .

 

آقای  علیرضا (آریو برزن ) ، من میگم اسم وبلاگ نماینده خیلی خصوصیات و روحیات میتونه باشه .اگه کسی اسم یه سردار دلاور ایرانی که پلنگ کوه های زاگرس نام مستعارش بود،  را روی وبلاگ خود بگذارد ،درباره روحیات این آدم چه فکر میکنید ؟

خوبیش این است که خدا حافظی نمیکند ،میگوید تابعد ،باقی بقایتان .

 گفته بود ذهنم مشغول است ، میروم و لی زود برمیگردم .نگرانش شدیم . خدارا شکر زیاد طولی نکشید و برگشت . چیزهای با ارزش و نازنینی  را تحت تملک دارد ، اسم یکی از اون چیزا آلما است .که از خدا می خواهیم او شاهد جوونه زدن های آلما باشد و ما شادی را از ورای کلماتش بخوانیم .

کامنت هاش مهربون بود ،گاهی تند و تیز و رک هم بود .چند تا از حرفاش به چند تا زخم روحی من اصابت کرد و روح من را در مسیر دیگری هل دارد درمسیر بهبودی ، ازادی .

یک حرفش رو همیشه بیاد دارم ،اسم یک مرد را از روی خودت بردار .خودت باش .

 

آقای علیرضا رحمان طلب (رستاخیز خیال )، که اسم وبلاگش برایم بسیار جالب است . نمیدانم مقصودش رستاخیز افکار خودش است ؟ یا با شراکت کامنت های ما رستاخیز به پا میکند ، نمیدانم .

دوست عزیز نادیده ای ، که بسیار بسیار برای خودش ،افکارش  و نو شتارش ارزش قائل هستم .از پس نوشته هایش تبلور دانه های رنج  و فکر های بزرگ  به چشم من می اید .کامنت های برادرانه  و مهربانی که برایم گذاشت ،راه من رو در تاریکخانه ذهنم  باز کرد . در ایامی که بسیار دلواپس و افسرده و ناامید بودم ، ظهور کرد . هروقت که  حالم خراب میشه ، دلتنگم و دارم اونور مرز می افتم ،کامنت هایی که از او دارم را مرور می کنم .

 

آرزوی روزهای بسیار بسیار سپیدی و بهاری را برای ثنایش  و نوشتارش دارم .

 

 

آقای مرد خاکستری  ،  وبلاک مرد ی خاکستری  با خدایی همه نور . که به گمانم ، که نه ،به یقین ، تواضع کرده ،مردی پر نور با خدایی همه نور است .

تبلور نور در نور .

 

خانم مونالیزا(ستاره پنج پر )  ، دوست عزیز نادیده دیگر  ، پیغام بسیار بسیار مهمی برایم آورده بو د:

I know I can stop the pain  if  I will it all away .

 

خانم روشنک (تورا من چشم در راهم ) ، حرف اول  را آخر ازهمه می گوید ولی چه بجا و دلنشین می گوید :حرف آخر اینکه اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد .

 

آقای حسین پور ستار (عینالی )  ، به امید اینکه روز افتابی اورا  بر پرده سینما ببینیم .

 

 

فکر میکنم  چیزی دارد  شکل میگیرد ، انرژیی در جریان است ، آدم های زیادی میایند و میروند ، در وبلاگ های همدیگه ردپا میگذاریم . ولی رد پای ما فقط در چند وبلاگ دائم بر جای میماند .

رد پای شما اینجا بر جای مانده ،مرسی از بودنتان و ردپایتان .

آمدن بهار مبارک ،

تا بعد .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ - افسانه

چهارشنبه سوري

چهارشنبه سوری !

از روی آتیش پریدن  ،آجیل چهارشنبه سوری ،قاشق زنی ،فال حافظ

                                                                  و

                                                                                فال گوش ایستادن !

فال‌گوش ايستادن همونه  كه  دختران  جوان نيت‌هايي مي‌كنند، پشت ديواري مي‌ايستند و به حرف‌هاي رهگذران گوش مي‌دهند و سپس با تفسيرِ حرف‌هايي كه مي‌شنوند پاسخ نيت خود را مي‌گيرند .

من فال گوش ایستاده ام !

اگر به اینجا سری زدید ،حرفی بزنید ،از هر رقم .من فال گوش ایستاده ام .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ - افسانه

نذری پزون !

چه روز  خوبی .

چه مدیتیشن خوبی .

صبح زود : همه چی مال من بود ،عشق ،هوا ،آب ،زمین ،۲ رکعت نماز بی ریا ،خالص خالص ،بی هیچ چشمداشتی از رب العالمین ،فقط به قصد قرب ،نه به قصد  خدایا به دادم برس !

پاک کردن برنج :دونه دونه های زندگیم رو پاک می کنم ،آلودگی ها به دور ،غم ها به دور ،اگه تمیزی، اگه سفیدی، اگه پاکی با من بمون .

خیساندن در آب: هول نکن ،گرصبر کنی ز غوره  حلوا سازی ، دونه دونه های زندگیم رو می خیسانم در جریان هدایت الهی ،صبوری می خواهد برای دونه برنج ۳ ساعت و برای زندگی ...

  پختن برنج :اگه بخوام  دونه های زندگیمو تغییر بدم ،همه کائنات به کمکم میان .گرما،  نور ، آب ، هوا ،‌خاک ...

افزودن شکر :    ببین عزیز نازنین ،انقدر ایده آأیست نباش ،چه چیزی به تنهایی خوش طعم است ؟باید به دونه ای زندگیم چاشنی بزنم .چرا تا حالا تلخی زده بودم ؟شیرینی هست .لامصب شوری هست ، ای بابا ترشی هست .چرا دونه های زندگیمو توی تلخی خوابوندم ؟

هم زدن  قابلمه شله زرد : توی خونه ما به دست های پرمهر و برکت مادر و توی قابلمه زندگی با   دست الهی .

افزودن خلال بادام :  خلال ها یکدست .سفید .تازه .امساله .هر چاشنی و مخلفاتی مجاز نیست .در انتخاب مخلفات زندگی وسواس به خرج بده .

افزودن زعفران :رنگ می زنم به زندگیم .این زندگی مال منه .همین یک بار است .یک رنگ مرغوب و گران و مجاز .یک رنگ زیبا و سنگین .

سرد شدن :هول نکن .داغ داغ نخور .امان بده .عجول نباش.

کشیدن شله زرد :باسلام و صلوات ،با آرزوی روزهای بهتر و قبولی نذر ،شله زرد به کاسه های قدیمی خوش آب و رنگ مادر  منتقل شد ،خطوط دارچین بر زمینه زرد ، خلال های پسته و بادام .

زندگی به بار می شینه ،روزهای خوشی میرسه ،روزهای آب و رنگ و بو .

هووووووووووووووم ، بویش را حس میکنم .

تقسیم نذری : هیچ کی از قلم نیفته ،از بزرگ و کوچیک ، دختر جون خسیسی نکن  پسته بپاش  ،فامیل ،همسایه ،کسبه محل ،اون کارگر افغانی خونه روبرویی ، مرد کفاش کوچه بالایی .

همینه ! زندگی همینه . زندگی رو نمیشه پنهان کرد .مال من تنها نیست .زندگی رو با همه مردم شهر نصف می کنیم .

به دوستای خوب وبلاگیم :

جای همه تون خالیه .کاش اینجا بودین ،زندگی و مهر و شله زرد رو باهم صرف می کردیم .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥ - افسانه

خواب بودم .

از خواب بیدار شدم .

اینجا کجاست ؟

منم از خواب کهف برخاستم ؟

آه !این ایام به چه سرعتی طی شده .چقدر عقب موندم .چقدر کار دارم .

 چندین ماه است که طلوع خورشید و غروب آفتاب را ندیده ام .

چندین ماه است که مرد مستمند سر کوچه را ندیدم .

چندین ماه است که صدای ویولن شبانگاهی  آهنگ سلطان قلب ها را نشنیده ام .

چندین ماه است به گلدان های حیاط آب ندادم .

این کیست روبروی من در آیینه ؟چندین ماه که چه بگویم ،چندین سال است خودم را ندیده ام .

چند وقت میشه که نخندیدم ؟چند وقت میشه که بارون ندیدم .برف ندیدم .آفتاب ندیدم .

بار این ایام بر دوش که بود ؟این ایام که من خواب بودم .خواب که نه .خود را به خوابیدن زده

بودم /بار این ایام بر دوش که بود ؟

مادر ؟مادرم ؟

مادر ! چه شکسته تر شدی . چه خاموشی . چه غمگینی .

برخیز مادر .قامت صاف کن . من هستم . من بیدارم .

چند ماه بود که صورت پر مهرت را ندیده بودم ؟

...

چقدر کاردارم .امروز وقت ندارم به زهیر فکر کنم .امروز برای زهیر جایی ندارم .

نه امروز ،نه .

فردا ؟حالا ببینم چه میشه ؟.... نه فردا هم وقت ندارم .

برو .برو .دیگر بس است . بودن و نبودنت برای من غل و زنجیر است . برو .

مرا با تو کاری نیست .

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥ - افسانه

برای رسول ملاقلی پور

رسول ملاقلی پور در گذشت .

کارگردان محبوب ایرانی با کارهای بزرگی مثل :

م مثل مادر، قارچ سمی ، سفر به چزابه و  افق .

عصر جمعه این هفته فیلم افق از شبکه یک پخش می شود .

روحش شاد .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ - افسانه

دیگر ی یا همدیگری ؟؟

به یاد دکتر علی شریعتی :

باید  دیگر شد تا به یکدیگر شدن رسید، یکدیگر شد تا به همدیگر شدن رسید و همدیگر شد تا معنی راستین و طعم راستین و رنگ و بو و گرمی و نور راستین عشق را که ودیعه گرانبهای خدا است در گنجینه نهاد آدمی دریافت.

بدون شرح !

خسته تر از اونم که حرف بزنم .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥ - افسانه

امروز صبح ،بهشت زهرا ،قطعه ۷۹

برای پدرم که ۱۱ سال پيش مارو ترک کرد :

بابایی ملالی نیست جز دوری شما ، که اگه بودی ، آخ اگه بودی ...دیگه ملالی نبود .دیگه زندگیم انقدر بدرنگ نبود .

بابایی ،   اگه یه مرد توی دنیا بود  ، اون توبودی .

اگه یه مرد بی هیچ چشمداشتی عاشق من بود، اون تو بودی .

داشت باورم می شد مردی که دوستش دارم هیچ وقت مارو ترک نمی کنه ،همون روزها که این فکرا رو می کردم مارو ترک کردی .آخه روح بزرگت دیگه توی زمین جا نمیشد .

بابایی یه شب به خوابم بیا ، یه چیزی بگو  یه پیغام از غیب  .این روزا دلم بدجوری گرفته .

بابایی این سالها که نبودی ، زندگی خیلی گرون گرون با من حساب کرد .هردرسی که از زندگی گرفتم به قیمت زندگیم تموم شد .

چرخ زندگی واسه من نچرخید .به زور دارم این چرخ  رو می چرخونم . اگه یه روز نچرخونمش فکر نمی کنم خدا یادش باشه که منم زنده ام .

بابایی  خاطرم آزرده است ، روحم  ترسیده  و جسمم خیلی خسته است  .

بابایی  یادت به خیر . روحت شاد . روح سبز  تو همیشه پشتیبان من .

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ - افسانه

يازده دقيقه

یازده دقیقه ، نام آخرین کتاب از نویسنده محبوب من ،پائولو کوئیلو ، است .

کتابی که قرار نبود چاپ شود .ولی ظاهرا اوایل پاییز مجوز چاپ گرفت .

داستان کتاب  خیلی تلخ است،خیلی تلخ  .خوندنش رو به همه توصیه نمی کنم .

کتاب برای زنانی که  به حس  زنانگی شون  توهین شده پیغامی بس شگرف دارد ولی بایک لحن بسیار عجیب  و یک سبک بسیار جدید .

در فصل ۴۲ ،از دفتر خاطرات ماریا ،می خوانی که :

"همه چیز را هنگامی پذیرفتم که چیزی برای از دست دادن نداشتم .

هنگامی خود را یافتم که دیگر کسی که هستم نبودم ."

در لابلای صفحات این  کتاب بارها با ماریا بغض کردم و بارها با او گریستم .

من به زن می اندیشم ،

به زن بودن ،

زن بودن چه مشکل است ...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ - افسانه